بيشتر
صفحه اصلي
آلبوم خبری
اخبار مهم
جستجو
کتاب و کتابخوانی
گزارش تصویری
نزدیک ترین کتابخانه کجاست؟
نهادها و سازمان ها
هفته کتاب
ورود
1398/11/7 دوشنبه در ششمین جلد از کتاب «هدهد سفید» منتشر شد؛ نمایشنامه تک پرده‌ای «سِرُم برای رستم» برای اجرا در کتابخانه کتابخانه می‌تواند صحنه نمایش و اعضای کتابخانه بازیگران آن باشند. ششمین جلد از کتاب «هدهد سفید» با نمایشنامه‌ای با عنوان «سِرُم برای رستم» منتشر شده که نوجوانان عضو کتابخانه‌های عمومی می‌توانند با استفاده از آن و راهنمایی کتابدار کتابخانه، نمایشی دیدنی را اجرا کنند.
به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه های عمومی استان گیلان و به نقل از پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، نمایشنامه تک پرده‌ای «سِرُم برای رستم» نوشته ابراهیم قربان‌پور، در ششمین جلد از کتاب «هدهد سفید» برای اجرای توسط نوجوانان در کتابخانه‌های عمومی ارائه شده است. در ابتدای این نمایشنامه اشاره شده که تمام نمایش در یک کتابخانه می‌گذرد و تمامی نقش‌ها، حتی نقش شخصیت‌های تاریخی یا بزرگ‌سال را هم باید نوجوان‌ها بازی کنند.

حتی برای لباس یا گریم فردوسی، رستم و دکتر نیازی به وسیله‌ی خاصی نیست. یک پارچه روی دوش، یک لباس سفید یا هرچیز دیگری می‌تواند نقش‌ها را مشخص کند. دخترها هم می‌توانند همین نمایش را با عوض کردن اسم نقش‌ها بازی کنند. در آن صورت می‌توان به‌جای رستم، گردآفری۱، فرنگیس یا هر زن دیگری از شاهنامه را جایگزین کرد.

مطمئن باشید فردوسی از اینکه نقشش را یک دختر بازی کند ناراحت نمی‌شود.

اشخاص نمایش

حکیم ابوالقاسم فردوسی

رستم پهلوان

دکتر روانپزشک

آقای نجفی/ کتابدار

سهیل، سلمان، ایمان، زهرا، مرتضی و سیاوش/ نوجوانان عضو کتابخانه

سهیل و سلمان سر یک میز نشستهاند و در حال پر کردن یک فرم هستند. مرتضی وارد میشود و وقتی میبیند آنها با چه دقتی مشغول نوشتن هستند به سمت میز امانت میرود. آقای نجفی مشغول کاری است اما با دیدن مرتضی سرش را بالا میآورد.

مرتضی  سلام

نجفی  سلام مرتضیجان. خوبی؟ کمپیدا شدی؟

مرتضی  ببخشید امتحان داشتیم این چند روز. آقای نجفی، بچهها دارن درس میخونن اینقدر آروم؟

نجفی  (با خنده) نه! خبر نداری؟ دارن به سؤالهای هدهد سفید جواب میدن. تو نمیخوای جواب بدی؟

مرتضی  ئه! برای شمارهی جدید؟ چرا،   خیلی دوست دارم. دربارهی چیه؟

نجفی  بیا بگیر (فرم را به دست مرتضی میدهد)، دربارهی محبوبترین قهرمانیه که توی کتابهای داستان دربارهاش خوندی.

مرتضی فرم را میگیرد و بعد از خوشوبشی مختصر سر میز مینشیند و مشغول نوشتن میشود. هر سه مشغول نوشتناند که یک جمع سه نفرهی عجیب وارد کتابخانه میشوند. حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاعر شاهنامه، رستم، پهلوان بزرگ شاهنامه و دکتر روانشناس که سِرُمی هم به دست رستم وصل کرده و آن را بالا گرفته است. رستم و فردوسی کمی با تعجب دوروبر را نگاه میکنند و بعد آرام و بدون اینکه حواس بچهها را پرت کنند بالای سرشان میروند. فردوسی سرک میکشد و فرم سهیل را میخواند.

فردوسی  هوممممم. هِرّی پاتَر! (چون اسم را نشنیده است اشتباه تلفظ میکند) به یاد ندارم نام چنین پهلوانی را شنیده باشم. باید اهل توران باشد.

دکتر  هیسسسسس! صداش رو درنیار. پاتَر کیه دیگه؟ این همون اسمش رو نبره.

فردوسی  اسمش رو نبر دیگر چه صیغهای است طبیب؟

دکتر  باباجان، همون چیز دیگه. همون.

فردوسی  همون کدام، طبیب؟

دکتر  ای بابا! همونی که این (اشاره به رستم) خوابش رو دیده دیگه. (آرام) هری پاتِر.

رستم  (با شنیدن اسم هری پاتر ناگهان هشیار میشود و داد میکشد) پاتر؟ پاتر؟ کو؟

بچهها با شنیدن صدای داد رستم متوجه غریبهها میشوند و بالا میپرند.

رستم  کی گفت پاتر؟ پاتر کو؟ کدام نابخردی گفت پاتر؟

فردوسی  مرهمش را زیاد کن طبیب. حالش نزار است.

دکتر  مرهم چیه آقا؟ این سِرُمه.

سهیل  میخواهید بخوابونیدش روی میز؟

سلمان  آره. ما هروقت خواهرمون غش میکنه میخوابونیمش روی تخت تا حالش جا بیاد.

مرتضی  راست میگن آقا. ما هم دیدیم.

فردوسی  علیالحساب آن برگهها را پنهان کنید که همهی درد از ایشان است.

سلمان  چی؟

فردوسی  چی، چی؟

دکتر  بچهها بردارید این برگهها رو بخوابونیمش من خسته شدم. الان براتون توضیح میدم.

میز را خالی میکنند و رستم را روی میز میخوابانند.

سهیل  ئه! ببخشید قیافهی این آقا برای من آشناست. فکر کنم یه جایی دیدمش.

سلمان  آره. فکر کنم توی یه تبلیغ بود.

مرتضی  نه بابا، تبلیغ چیه؟ توی فیلم بتمن بازی میکرد.

سهیل  نه یادم اومد کجا دیدمش. توی یه کتابی بود. هممممم.

فردوسی  این نبود پسرم؟ (کتاب شاهنامه را که از ابتدا زیر بغل زده بود به او نشان میدهد)

سهیل  ئه! خودشه. شما از کجا میدونستید؟

دکتر  (در حال تنظیم کردن سِرُم رستم) خودش نوشته.

بچهها  (با هم) خودش!؟

فردوسی  بله. من ابوالقاسمم.

دکتر  الکی تواضع نکن فردوسیجان! ایشون فردوسیه. این آقایی هم که روی میزه رستمه.

بچهها  (با هم) رستم!؟

سهیل  این!؟ این که خیلی بیحاله که.

فردوسی  طبیب، این چه میگوید؟

دکتر  چیزی نیست. توی همون مایههای رنجور و نزار و غمی که شما میگی.

فردوسی  هومممم. باید این را بنویسم استفاده کنم. بیحال...

دکتر  نه آقا! ولش کن. اینا به درد کتاب شما نمیخوره. بچهها میگن این چه پهلوونیه که اینقدر حالش خرابه.

فردوسی  رستم ما تا همین پریروز پلنگافکن و گرگگیر بود. لیکن از دیروز کابوسی سخت بدید از سه پهلوان تازه. طالعبینان به او گفتند این پهلوانان او را به زیر خواهند افکند. از آن روز چنین است.

مرتضی  این چی میگه؟

دکتر  ترجمهاش میشه اینکه رستم پریشب خواب دیده هری پاتر و تنتن و مرد عنکبوتی شکستش دادن. این بندهخدا هم افسردگی گرفته. آقای فردوسی از توی میدونش این رو آورد مطب من. منم وقتی دیدم دوا روش جواب نمیده گفتم بیارمش یه کتابخونهای جایی که ببینه بچهها هنوزم اون رو بیشتر از تنتن و هری پاتر دوست دارن.

سلمان  چی؟

فردوسی  حالِ جهانپهلوان تنها وقتی بهی میگیرد که بداند کودکان ایرانزمین هنوز داستانهای او را گرامیتر از پهلوانان تازهی فرنگی میدارند.

مرتضی  (خجالتزده) میدارند. میدارند. اصلاً خیلی گرامی میدارند هی.

سلمان  بله آقا، منم دیدم. راست میگن.

سهیل  (سعی میکند فرمها را کاملاً از مقابل چشم دور کند) اصلاً مگه کسی میتونه نداره؟

فردوسی  چی؟

سهیل  گرامی دیگه.

در همین هنگام آقای نجفی ناگهان سر میرسد.

نجفی  خب بچهها! ئه! این آقایون کیاَن؟

سهیل  آشنان آقای نجفی.

نجفی  عجب! خب فرمها رو بدید که داره وقت میگذره. بدید ببینم قهرمان کتابهاتون کیه؟

مرتضی  (هول شده) نه دیگه. من که ننوشتم.

نجفی ئه! پس اون چیه دست سهیل؟ بده سهیلجان. خجالت نداره که.

سلمان  نه دیگه! ولش کنید. اصلاً ما شرکت نکنیم بهتره.

نجفی  نه اتفاقاً. حتماً خوبه که شرکت کنیم. بذار همه بدونن که قهرمانهای بچههای کتابخونهی ما کیاَن (برگهها را بهزور میگیرد) خب قهرمان سهیل که هری پاتره (رستم تشنج میکند و بالا و پایین میپرد).

سلمان  نخونید آقا.

نجفی  مال سلمان هم که تنتن (رستم با شدت بیشتری تشنج میکند).

مرتضی  نخونید آقا، میترسم رستم بمیره.

نجفی  رستم؟ رستم کیه دیگه؟ تو هم که نوشتی مرد عنکبوتی (رستم طوری تشنج میکند که از روی میز پایین میافتد) این آقا حساسیت دارن؟

سهیل  آقا فکر کنیم داشتن. دیگه تموم شد.

زهرا و ایمان، خواهر و برادری که تاکنون روی میز کنار نشسته بودند بالای سر رستم میآیند و سعی میکنند او را به هوش بیاورند.

فردوسی  (با تعجب) یعنی هیچیک از شما حتی یکی از پهلوانان ایران را بزرگ نداشت؟

دکتر  من فکر کنم جای اشتباهی آوردمتون آقای فردوسی. همون یهذره حالش هم که خوب بود پرید.

نجفی  یه نفر به من میگه اینجا چه خبره؟

سهیل  هیچی آقا. فکر کنم آقای فردوسی باید شاهنامه رو بدون رستم از نو بنویسن.

نجفی  چی!؟

فردوسی  من بسی رنج بردم در آن سال سی، آن وقت شماها یک عنکبوت و یک بچهعینکی را به رستم ترجیح میدهید؟ ای طبیب، از آن مرهم که به رستم دادید به من هم بدهید که احساس میکنم بسی رنجور گشتهام.

دکتر  یا خدا، مشکل دوتا شد. بچهها آقای فردوسی رو بخوابونید روی میز.

بچهها کمک میکنند فردوسی بخوابد.

نجفی  آهان، من تازه فهمیدم. پس به این خاطر به اسم هری پاتر و تنتن و مرد عنکبوتی حساسیت داشتن.

با گفتن هریک از سه اسم، فردوسی و رستم دچار تشنج میشوند.

ایمان  ئه! نگید دیگه آقا.

در بین این تشنجها سیاوش وارد کتابخانه میشود.

سیاوش  سلام آقا. من برگهی نظرسنجی قهرمان رو آوردم. دیر که نشده؟

رستم و فردوسی هر دو سیخ مینشینند.

نجفی  چیزه. نه. برو اونوَر میام میگیرم.

سلمان  آره سیاوشجون. بیا. نمیخواد نشون بدی.

دکتر  شما هم بخوابید، اصلاً براتون خوب نیست.

رستم  میخوام ببینم.

فردوسی  باید ببینیم.

دکتر  حالا چه گیری دادید؟ یکی رو نوشته دیگه.

فردوسی  اگر این طفل هم...

رستم حتی از تصور اسم هم لرز میکند و میافتد.

سیاوش  اینا چشونه؟ بفرمایید آقا. امیدوارم تکراری نباشه. من نوشتم قهرمانم رستم دستانه.

ناگهان رستم و فردوسی با تعجب به هم نگاه میکنند. بچهها، دکتر و آقای نجفی نفسی راحت میکشند.

سیاوش  کار بدی کردم؟

نجفی نه سیاوشجان! نه، خیلی هم کار خوبی کردی.

زهرا و ایمان به هم نگاه میکنند و آرام میخندند. سر میزشان برمیگردند و برگههایشان را میآورند.

زهرا  آقا، مال ما رو هم بگیرید.

ایمان  نگران نباشید.

نجفی  اسفندیار! آفرین و... گردآفرید. باریکالله دختر.

فردوسی و رستم که با شنیدن هر یک از اسمها آرامتر میشوند، ناگهان یکدیگر را در آغوش میکشند. باقی جمع زیر خنده میزنند.

۱. پهلوان زن ایرانی در شاهنامه که با سهراب جنگید.

۲. دختر افراسیاب، پادشاه توران، همسر سیاوش و مادر کیخسرو، پادشاه بزرگ ایرانی در شاهنامه

بيشتر
 [PageVisit]